حكيم زجاجى

827

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سعيد شقى همچو غران پلنگ * روان با سپاه اندرآمد به جنگ ميان بسته از بهر تاراج را * به قلب اندرون ديد بو ساج را بزد بر صف و قلب را بردريد * به شمشير از كرديان سر بريد چو بو ساج را ديد چون پيل مست * ز اسبش درافكند و دستش ببست فراوان ز خيل خليفه بكشت * نمودند آنان كه ماندند پشت ابو ساج را برد مجروح و پست * به پيش سگان شكارى ببست فرستاده را داده بدرگ امان * وز آنجاى برگشت دل شادمان بدل كرد سنگ سيه را به سيم * نبودش به دل در ز كس ترس و بيم بها بستد از مقتدر سىهزار * زر سرخ چون آتش آبدار در آن دم كه تسليم مىكرد سنگ * به نزد خليفه سبك تيزچنگ به اعيان كوفه چنين گفت باز * بدانديش جبايى چاره‌ساز شما را همى گيرم اكنون گواه * كه تسليم كرديم سنگ سياه بگفتند كآرى گواهى دهيم * روان را از اين روشنايى دهيم دگربار سرور ، بدانديش گفت * نديدم يقين با شما عقل جفت چه دانيد كاين سنگ آن ملك هست * كه آورده‌اند از بهشتش به دست ز گفتار او جمله گشتند لال * نبد هيچ گفتى بدانجا مجال بدان جايگه بود ابن حكيم * محدث بد آن پيرمرد قديم چنين داد آن بدنشان را جواب * كه اكنون خطا بازدار از صواب علامت بدين سنگ بسيار هست * كه آن را توان آوريدن به دست اگر آن نشان‌ها در اين سنگ نيست * تو را ز اين سبب با كسى جنگ نيست وگر آن نشان هست اين سنگ را * تو با خلق كوتاه كن جنگ را به نزديك جبايى بدنژاد * ز قول پيمبر سخن كرد ياد كه اين سنگ را روز حشر كبير * بيارند از امر حى بصير بدين سنگ بخشند چشم و زبان * شود بر همه مؤمنان مهربان بر ايمان مؤمن گواهى دهد * دل خلق را روشنايى دهد به دو گفت جبايى اين خود نكوست * پديد آيد آن روز دشمن ز دوست به دنيا ورا چيست برگو نشان * ميان بزرگان و گردن‌كشان